مازندران ابری

کاش من دست هایی داشتم که به آسمان میرسید و می توانستم این ابرهای پشت در پشت را کنار بزنم و جای کمی برای آفتاب باز کنم. هفته ها از روزی که من و رنگین کمان در حیاط زیر انداز پهن کردیم و تن به آفتاب سپردیم می گذرد. دلم برای خورشید تنگ شده. به قول مادرجون" اتّآ آفتاب نَکِنّه آدِمِ تن خِشک هَیرِه" یه آفتاب نمیاد که تن آدم خشک بشه. گاهی می گفت" مازِندِرونِ بِنِه آدِم پیسِنِه" در منطقه ی مازندران آدم میپوسه( کنایه از رطوبت زیاد). آی خورشید جانم دلتنگت هستم. ظاهرا هفته ی پیش رو هم خبری از آفتاب نیست. 

خداحافظی.

خدا حافظ بلاگفا. رسما منسوخ شدی. نزدیک ترین دوستانم 246 روز است که پست جدیدی نگذاشته اند. مثل دوره ی مدرسه ای. دلم برایت تنگ نمی شود.

خانه متروک

بلاگفا عملا متروکه شده. دوستانی که هر هفته پست می گذاشتند حالا دست کم 50 روز الی 250 روز است که چیزی ننوشته اند. وبلاگ ها از صاحبانشان خالی شده اند چه برسد به خوانندگانشان. حس غریبی دارم. حس بازمانده ای از یک جنگ بزرگ در یک سرزمین متروک.

بافت رویا

میز کار من شامل میز بزرگ آشپزخانه و یک میز خیلی خیلی کوچک در اتاق می شود. راستش من در رویای یک کارگاه خانگی به سر می برم. تصویر واقعی از این رویا در دسترس نیست اما از آنجا که من آدم خیال پردازی هستم تصور می کنم که نصف میز بزرگ آشپزخانه متعلق به کارگاه من است و نصف دیگر هم مختص پذیرایی شام و ناهار خانواده. وقتی پشت میز می نشینم افکارم در جهت درستشان قرار می گیرند. مغزم می داند که حالا وقت چیست؛ بقیه فکرها می روند پی کارشان. سال ها نقاشی کرده ام، اما روزی که قالی بافی یاد گرفتم احساس نیاز درونی ام به نقاشی فروکش کرد. حس توانایی خاصی به دست آوردم. یک حس استغنا از جهان. چیزی در وجودم می گفت: حالا هر کجای دنیا که باشم می توانم گلیمم را از آب بیرون بکشم. این حس  برایم فقط با حس خواندن و درک اولین کلمات در دوره ابتدایی قابل مقایسه است. اگر چه قالی بافی در کشور خودم برای یک بافنده حرفه ی پر زحمت و کم بازدهی است و کار من با ادامه تحصیل و بچه داری هم زمان شد که باعث شد فرصت زیادی برای پرداختن به آن نداشته باشم، ولی  حس استغنایی که به من بخشید قسمتی از وجودم را تغییر داد. چیزی در من قوی شد و رشد کرد. یاد گرفتن دوخت چرم  در یک سال گذشته بر این احساس توانمندی افزوده. حالا می توانم با  ترکیب چیزهایی ابتدایی که به تنهایی فقط خودشان هستند مثل نخ و چرم  دنیای تازه ای خلق کنم. وقتی بوی چرم  را استشمام می کنم و یا چله های قالی را لمس می کنم  می فهمم که نمی خواهم نقاشی هایم فقط روی بوم باشند. می خواهم به جای تزیین دیوارها زیر پای مردم یا در دستشان باشند. چیزهایی خلق کنم که به کار زندگی روزمره بیایند و در عین حال هنر و رنگ را متجلی کنند.  خُب، حالا تقریبا وقتش شده و من این کار را آغاز کرده ام. از کارگاه کوچکم که پشت میز آشپزخانه است. ممکن  است شما روزی چیزی به دست بگیرید که محصول کارگاه خانگی من باشد، و همچنین یک روز این کارگاه خانگی به کارگاه بزرگتری تبدیل شود. این بار دیگر واقعا دارم رویاهایم را می بافم.

همینجوری برای سال جدید

سال جدید را با پنج جلد رمان گرگ و میش استفانی مِیِر و پنج فیلم ساخته شده از آن شروع کردم. هوای مازندران هم به کمک آمد، ابری و سرد. از خواندن آن به وجد آمده ام . من افسانه های خون آشامان و گرگینه ها را دوست دارم. جانور درونم را خوشنود می کنند. نمی دانم  سی و چند سال سن از من چه تصویری ارائه می دهد؟ میانسال، کهنسال، نوجوان؟ این که واقعا چند ساله ام؟ یک چیز را در مورد خودم می دانم، کارکرد جسمم ربطی به سن و سال روحم ندارد. در واقع احساس می کنم ربطی به تقویم ندارم . البته که ماشین بدنم خواهی نخواهی اوراق می شود( شاید بهتر باشد نسبت به وجود مادی ام سپاسگزارانه تر صحبت کنم) ولی چرا آدم ها باید اینقدر به این مرکب وابسته باشند؟ گاهی دلم می خواهد بدنم را نیمه شب در رختخواب بگذارم و خودم گشتی در ساحل یا کوهستان بزنم. بدون ترس، بدون محدودیت. آدم به ظاهر آزاد چقدر با معنای واقعی آزادی فاصله دارد.

احتمالا قالب و اسم وبلاگ را عوض می کنم. یک چیز دیگر هم برای روز مادر اضافه می کنم.

مامان، تو مردترین آدم زندگی ام  بوده و هستی. ازت ممنونم. روزت مبارک.

از اینکه گفتگوهای سطحی تلگرام وبلاگ های عمیق را متروک کرده خوشحال نیستم. اما اپلیکیشن تلگرام را دوست دارم. خوشحال نبودنم به نحوه ی استفاده از آن بر می گردد.

آرزو

آشپزی را دوست دارم و از کار کردن در خانه لذت می برم. نه فقط از انجام کارهای مربوط به اداره ی خانه. از کارگاه خانگی و کار کردن در خانه. وقتی بخواهم عشق و دوست داشتنم را به کسی نشان دهم برایش آشپزی می کنم و از این کار واقعا لذت می برم. اما آدم های کمی این مسئله را درک می کنند. غذا پختن برای من بیان عشق و محبت  است و برای بعضی از سر وظیفه. دوست دارم هر چیز ساده ای را متفاوت عرضه کنم و شکوه و جلال بیشتری به آن ببخشم. و درست همین لحظه دلم یک بسته مداد رنگی های رنگارنگ فابرکاستل و چند مقوا می خواهد. و اینکه یک کیک خامه ای باشکوه درست کنم و به دیدن دوستانم بروم. دوستان مجازی من شما هم بفرمایید.

تنگنای من

هفته ی گذشته به جهنم رفتم. بحث و مرافعه با مادرم اسباب این سفر بود. مامان و بابا منزل ما بودند بحث ما از قضا شدن نماز صبح شروع شد و با بحث و مشاجره مفصل تری درباره ی شیوه ی خانه داری من به پایان رسید. از هجده سالگی ام به اینطرف به خاطر ندارم که من و مامان چنین دعوای مفصلی کرده باشیم. درها را محکم به هم کوبیدم و از ته حنجره فریاد زدم. مامان مرا به زور از خواب نیمروز ،که از خستگی تن به آن دادم ، بیدار کرد و با لحن آزار دهنده ای گفت که من زندگی آشفته ای دارم و به این ترتیب بشکه ی باروت به آتش کشیده شد. من منفجر شدم . با فریاد به او گفتم که درست است که این دو روز در کار خانه به من کمک کرده اما حق ندارد برای زندگی ام تعیین تکلیف کند. طبیعتا همه چیز خراب شد . بابا در حیاط بود و متوجه بحث ما نشد. رنگین کمان روی ایوان بود و با صدای فریاد ما داخل آمد و از من پرسید چرا مامی داره سر تو داد می کشه؟ به او گفتم از جلوی چشمم دور شو و بعد از آن تقریبا هیچ چیز را سر جایش نمی گذاشتم بلکه آن را سر جایش می کوبیدم. همان موقع بغضم گرفت. آرام آرام اشکها بیرون آمدند. چند دقیقه بعد بابا آمد و مامان گفت که بهتر است بروند. بابا استقبال کرد و رفتند. وقت خداحافظی از او عذرخواهی کردم و بغلش کردم و هر دو خندیدیم ولی او دلخور بود. هیچ تعارفی نکردم اما رنگین کمان با آن زبان سه سال و نیمه اش کلی تعارف کرد که بمانند و باز بیایند و چقدر زود می روند. وقتی رفتند گوشی تلفن را برداشتم و با خواهرم حرف زدم بغضم درست و حسابی ترکید. خواهرم کلی در مورد احترام به پدر و مادر نصیحتم کرد و گفت بهتر است در مورد دلخوری های گذشته و حال با مامان رو در رو صحبت کنم. آه. دوبار به مامان زنگ زدم و عذرخواهی کردم. بار دوم گفتم که می خواهم برای عذر خواهی بیایم منزلتان که گفت این چه حرفیه و مرا دعا می کند و می خواهد برود جایی و خانه نیست و از این حرف ها. حالا سه روز است که نه او زنگ زده و نه من. قبل از آن هر روز تلفنی صحبت می کردیم. و اینطوری روزهایم در جهنم گذشت که چرا نتوانستم خشمم را کنترل کنم آن هم در مقابل مامان . به نظرم مادرها استعداد عجیبی دارند برای اینکه بچه های شان را در معذوریت قرار دهند و آنها را به جهنم بفرستند. تا جایی که به خاطر دارم مادرم همیشه از این قدرتش استفاده کرده. اگر می گفت کاری را انجام نده و انجام می دادم و به نتیجه نمی رسیدم یا اتفاق بدی می افتاد سریع با لحن حق به جانب و آیه از آسمان نازل شده ای می گفت چون من راضی نبودم اینطور شد و من همیشه احساس می کردم انسان درستی نیستم که بر خلاف میل مادرم رفتار کرده ام. من هیچوقت کودک محبوب خانواده نبودم . آنچه می خواستم به میل آنها نبود . کنترل و مهار کردن من سخت بود. اما همه ی آنچه من می خواستم این بود که مامان و بابا و خدا از من راضی باشند و دوستم داشته باشند. حتی به خاطر شکستن یک استکان یا نمره ی 17 در درس املاء که خشم مامان  را در پی داشت احساس می کردم که خدا دوستم ندارد و به جهنم خواهم رفت چون مامان ناراحت و ناراضیست. اما حالا می خواهم بگویم که دیگر خسته شده ام. من فرزند کامل، همسر کامل، مادر کامل ، دوست کامل و هر چیز کامل دیگری نیستم. من پر از اشتباهم و هیچوقت نمی توانم مادرم را کاملا راضی کنم. یک روز به خاطر مقدار مویی که از روسری ام و عمدتا سهوا بیرون است . روز دیگر به خاطر روژ لب بسیار کمرنگی که به خوشایند رنگین کمان به لبهایم زده ام. روز دیگری به خاطر شیوه ی خانه داریم و ده ها مورد دیگری که او در من نامطلوب تشخیص می دهد. مادرم را دوست دارم. فکر می کنم همه ی بچه ها مادرهایشان را دوست دارند اما تا کی به خاطر این دوست داشتن و جلب رضایت در قفس خواسته های مادرانه زندگی کنند؟ از تو می پرسم ای خدای مهربان، هنوز هم از من بیزاری؟ باز هم مثل بچه گی مامان از من راضی نیست تو چطور ؟می خواهی باز هم مرا در جهنم نگه داری؟

 

از نوجوانی خاک را دوست داشتم. دلم می خواست زمین شناس شوم، نشدم؛ اما از علاقه ام به خاک کم نشد. زمین شناسی رویای من بود. فکر می کردم چقدر با شکوه است که در هنگام  اکتشاف و آزمایش در دامنه ی یک کوه آتشفشان زیر خاکسترها مدفون و جاودانه شوم. حالا فرسنگ ها از آن رویا دورم. هر روز که با رنگین کمان به قصد مهدکودک از خانه بیرون می رویم اگر هوا صاف و دماوند پیدا باشد "ای دیو سپید پای در بند" برایش می خوانم و او می گوید:" مامان نگاه کن، اون کوه البرزه". چقدر این رشته کوه باعث غرور من است.

لالا لالا دلم تنگه/ زمین و آسمون جنگه/ لالا لا لا نگیر بونه/ دلم از روزگار خونه

یک ساعت پیش رنگین کمان را روی پایم تاب می دادم و برایش لالایی می خواندم اما آرام نبودم. روزهاست که آرام ندارم. به افق خیره می شوم و منتظر یک اتفاق خوبم؛ نه فقط برای خودم، نه فقط برای مردم ایران. با اتفاقی که در پاریس افتاد شرایط برای همه سخت می شود ولی برای مهاجران مسلمان سخت تر. ترس احساس وحشتناکی است. ترس یک مرد مهربان و بی گناه را تبدیل به قاتلی وحشی می کند. چه کسی از زن ها و بچه های مهاجر در مقابل ترس اروپایی ها و آمریکایی ها دفاع می کند. چه کسی از مردم  وحشت زده و بی پناه در مقابل رگبار نفاق و کینه و تعصبات جاهلی دفاع می کند. خدایا جز تو چه کسی می تواند از انسان در مقابل انسان دفاع کند. من دلتنگم و هر روز فکر می کنم که چطور حال دنیا را بهتر کنم.

به همین سادگی

روز ساده ای است. روبروی مانیتور نشسته ام، چای می نوشم و چیز می نویسم. مدتی است چیزی ننوشته ام. چیزی از دنیا کم نشده اما وقتی نمی نویسم دنیایم به حالت رکود در می آید، مثل بازارهای اقتصادی دنیا. گاهی آنچه در امر نوشتن مهم است خواندن دیگران نیست، روان شدن جان آدمی است که می نویسد. امروز حالم خوب است . به نظر می رسد عبور سی و چهار گردش خورشید از روی من کمی کودکی ام را منزوی کرده باشد اما هنوز هست. از آن بچه های آب زیر کاهی که همیشه باید منتظر غافلگیریشان باشی. شاید یکی از همین روزها.